۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

ندانمت به حقيقت که در جهان به که مانی
جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خويشتن آيند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگيری ز خويشتن برهانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو مي روی به سلامت سلام ما برسانی
تو پرده پيش گرفتی و ز اشتياق جمالت
ز پرده ها بدر افتاد رازهای نهانی
مرا مپرس که چونی , به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که چه نامی , به هر لقب که تو خوانی
بر آتش تو نشستيم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتش بنشانی

سعدی

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه


۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

با الهام از این پست: "مطالعه یک فایده فوق العاده داره اونم اینه که باعث میشه احساساتت رو جدی بگیری چون میبینی احساسات منحصر بفردی نداری[.]"

یک سری افکار آمد تو ذهنم با خواندن این پست. عجله دارم پس همین جور قاطی پاطی مینویسم. بعد شاید مرتبش کنم.

مطالعه روی من هم همین تاثیر را داره. اما چرا همچین تاثیری داره؟ معمولا آدمها را از این پنجره دیده ام که خواسته اند خاص بودن خودشون را به بقیه ثابت کنند. نظر من این بوده که اکثر آدمها در مورد خودشون معمولی بودن را دوست ندارند. با این همه حرف بالا حداقل برای من درسته. چرا؟ شاید برای اینکه نشون میده ما جزو یک مجموعه بزرگتر هستیم. شاید هم درک احساسات دیگران احساسات خود ما را تایید میکنه. (عکس این قضیه به نظر من کاملا درسته، کسی که احساسات خودش را خوب درک میکنه بقیه را هم بهتر درک میکنه.)

با وجود این ارزش آدمها به دلیل خاص بودنشون شاید نباشه، هر شخص، به اندازه خود این مجموعه اهمیت داره. (ربطش پیچیده هست...بعدا مینویسم)

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

Hey, Thats No Way To Say Goodbye - Leonard Cohen

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

my fuzzy world

ای کاش میشد حال و هوای خودم را بنویسم . ای کاش میشد فکر کنم. امکان نداره این روزها، اما تو کتاب بار هستی دارم میخونمش. ممنونم از نویسنده این کتاب.

گاهی فقط باید بگذاری زندگیت عبور کنه. گاهی فقط باید عبور کنی. گاهی احساساتت را برای اینکه آزارت ندهند این قدر کند میکنی که تصویری که از اونها داری تار و مبهم میشه. گاهی باید لنز دوربینت را از زوم خارج کنی. و این کاری نیست که با خشونت و انکار همراه. انگار یک سطح دیگه از آدم بیدار میشه و گیجت میکنه. گیجت میکنه که رد بشی.

اما فقط یک حس هست. اگه تاب حس های خودم را داشتم، اگه ترس از دست دادن تعادلم را نداشتم...این حال و هوا قشنگ بود برای نوشتن و ثبت کردن.

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

خداحافظ لنین





فیلم خداحافظ لنین زیبا بود. ویژگی اصلی این فیلم لطافت این فیلم بود. شخصیت اصلی این فیلم ترکیب باورنکردنی از بلوغ و کودکی راداشت. داستان در زمان متحد شدن آلمان شرقی و آلمان غربی اتفاق میافته. مادری سکته قلبی میکنه و به کما میره؛ تحولات اجتماعی و فرو ریختن دیوار برلین در فاصله هشت ماه که مادر از کما در میاد همه چیز را عوض میکنه. دکترها معتقد هستند نباید به مادر که به آرمانهای آلمان شرقی معتقد بوده شک وارد بشه و فرزند سعی میکنه مادر را از این تغییرات حفظ کنه. تغییراتی که زمانی حود فرزند برای رسیدن به آنها به خیابان رفته بود و آرزوهای او بودند حالا همه به شکل تهدیدی سهمگین برای جان مادر تبدیل میشوند ..
.

این فیلم را ابتدا از طریق موسیقی فیلم که اثر یان تیرسن هست شناختم. یان تیرسن آهنگهای فیلم آملی را ساخته است. آهنگهای یان یک ویژگی خاص دارند: آدم را به بهترین قسمتهای بچگیش میبرند. آهنگهاش روحیه در آدم ایحاد میکنند که دوست داری دوچرخه خودت را برداری و بزنی به یک مسیر باریک که از بین درختها و مرغزارهای سبز رد میشه.
زمانی وقتی بودم یک کتاب خوندم که نویسنده گفت بچه ها کودکی خودتون را یادتون نره. حرف عجیبی بود اون زمان. الان که یادم رفتخ اون حرفو میفهمم! آهنگای یان یک لحظه کودکی را به من بر میگردونه.

زمان فیلم کوتاه تر از این بود که بتونم از دنیای خشن خودم جدا بشم و لطافت این فیلم را حس کنم. در انتهای فیلم حسرت خاصی را تجربه کردم. مثل اینکه فرصتی از دست رفته بود. شاید اونچه این فیلم داشت را تنها به صورت یک شبح؛ یک نسیم گذرا حس کردم. فیلم برام زیادی بود!

اگه دلتون واسه عشقهای بچگی تنگ شده این فیلم را ببینین.

۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

Death

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش واگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز

مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو نقطۀ پایان

به این هزار خط ناتمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری

دنبال کننده ها