چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاك در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را ، از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا ، بگشایم و بگریزم
شعر از: ا- سایه
با صدای ناظری
۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه
دستها خالی، سرها پر باد
"این انقلاب را توده همآهنگ شده در هم آمیختهای پدپد آورده که باید روانشناسیاش را شناخت। ما مردمی هستیم با فرهنگ اما در زندگی اجتماعی نادان و ناتوان... در روابط اجتماعی- به خصوص اگر پای سیاست به میان آید، به راحتی و آسانی دشمن یکدیگریم ...یاد نگرفتهایم مخالف را تحمل کنیم، نافی غیریم! ویژگی دوم 'خوش خیالی' ماست. خوش خیال اما برکنده از واقعیت. به همین سبب بارها به کوره راه افتاده، به بن بست رسیده و راه رفته را باز گشتهایم... گمان نمیکنم باد کورش کبیر و داریوش از سر ما خالی شده باشد، یا دوره شاه عباس و صفویه. با شکم گرسنه و دست خالی و سر پر باد و همت عالی!... فقط با حرف میخواهیم دنیا را فتح کنیم. آن هم چه حرفهایی!... ما از آنجا که آرمانهای خود را با واقعیتها به اشتباه میگیریم، در یکصد سال اخیر چند بار معلق شدهایم و سکندریهای سخت خوردهایم... بد جوری اسیر افتخاراتمان هستیم... پس حالا وقت آن رسیده است که بدون تعصب به خودمان و فرهنگ و تاریخ خودمان نگاه کنیم. باید یاد بگیریم که خیالات خوش اما بی حاصل را از سر بیرون کنیم. اگر یاد گرفتیم، میمانیم وگرنه معلوم نیست سرنوشتمان چه میشود... اسیر خیالات خوش و فخر فروشی و خود بزرگ بینی، یک عیب اساسی دارد. زیبایی و گستردگی فرهنگ واقعی ما در هیاهوی این خودستاییها، گم میشود."
شاهرخ مسکوب
۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه
جانا ز فراق تو
این محنت جان تا کی؟
دل در غم عشق تو
رسوای جهان تا کی!؟
این محنت جان تا کی؟
دل در غم عشق تو
رسوای جهان تا کی!؟
چون جان و دلم خون شد
در درد فراق تو
بر بوی وصال تو
دل بر سر جان تا کی؟
در درد فراق تو
بر بوی وصال تو
دل بر سر جان تا کی؟
نامد گه آن آخر
کز پرده برون آیی!؟
آن روی بدان خوبی
در پرده نهان تا کی!؟
کز پرده برون آیی!؟
آن روی بدان خوبی
در پرده نهان تا کی!؟
بشکن به سر زلفت
این بند گران از دل
بر پای دل مسکین
این بند گران تا کی؟
این بند گران از دل
بر پای دل مسکین
این بند گران تا کی؟
دل بردن مشتاقان
از غیرت خود تا چند؟
خون خوردن و خاموشی
زین دلشدگان تا کی؟
از غیرت خود تا چند؟
خون خوردن و خاموشی
زین دلشدگان تا کی؟
گر عاشق دلداری
ور سوختهی یاری
بی نام و نشان میرو
زین نام و نشان تا کی!؟
عطار نيشابوری شجريان سهگاه آسمان عشق
ور سوختهی یاری
بی نام و نشان میرو
زین نام و نشان تا کی!؟
عطار نيشابوری شجريان سهگاه آسمان عشق
۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سهشنبه
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما رابوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من چه شد پیراهنت
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد خون گرم توریخت
آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می گرید کسی
ای دریغا پاره ی دل جفت جان
بی جوانی مانده جاویدان جوان
در بهار عمر ای سرو جوان
ریختی چون برگریز ارغوان
ارغوانم ارغوانم لاله ام
در غمت خون می چکد از ناله ام
آن شقایق رسته در دامان دشت
گوش کن تا با تو گوید سرگذشت
نغمه ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند بر جوانان این سرود
چشمه ای در کوه میجوشد منم
کز درون سنگ بیرون میزنم
از نگاه آب تابیدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق
آذرخش از سینه من روشن است
تندر توفنده فریاد من است
هرکجا مشتی گره شد مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من
هر کجا فریاد آزادی منم
من در این فریادها دم می زنم
ه.ا.سایه
۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه
دفن شد مردانگی بعد از علی
کوی دانشگاه شد فخر ولی
آن علی بگذشت از زهر و خدو
این علی خود شد خدو بر آن علی
برچسبها:
شعر علی خدو کوی دانشگاه ولی مردانگی دفن
۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
وطن! وطن! نظر فکن به من، که من
به هر کجا، غریبوار که زیر آسمان دیگری، غنودهام
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام، تو نیک میشناسیام
من از درون غصهها و قصهها برآمدم
چه غمگنانه سالها که بالها زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو
کنون اگر ز خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو شکستهام
سپاه عشق در پی است. شرار و شور کار ساز با وی است.
دریچههای قلب باز کن، سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را، به خون خود سرودهام
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشودهام
اشتراک در:
پستها (Atom)
دنبال کننده ها
بايگانی وبلاگ
-
▼
2010
(15)
- ▼ 08/22 - 08/29 (1)
- ◄ 07/18 - 07/25 (2)
- ◄ 06/20 - 06/27 (1)
- ◄ 06/06 - 06/13 (1)
- ◄ 04/18 - 04/25 (1)
- ◄ 04/11 - 04/18 (1)
- ◄ 03/07 - 03/14 (1)
- ◄ 02/28 - 03/07 (1)
- ◄ 02/21 - 02/28 (1)
- ◄ 01/31 - 02/07 (2)
- ◄ 01/17 - 01/24 (2)
- ◄ 01/03 - 01/10 (1)
-
◄
2009
(17)
- ◄ 12/20 - 12/27 (2)
- ◄ 12/13 - 12/20 (1)
- ◄ 12/06 - 12/13 (1)
- ◄ 10/04 - 10/11 (1)
- ◄ 05/17 - 05/24 (1)
- ◄ 03/29 - 04/05 (1)
- ◄ 03/22 - 03/29 (3)
- ◄ 03/15 - 03/22 (1)
- ◄ 03/01 - 03/08 (3)
- ◄ 01/18 - 01/25 (1)
- ◄ 01/04 - 01/11 (2)
-
◄
2008
(10)
- ◄ 12/14 - 12/21 (1)
- ◄ 12/07 - 12/14 (2)
- ◄ 11/30 - 12/07 (1)
- ◄ 11/23 - 11/30 (1)
- ◄ 11/02 - 11/09 (1)
- ◄ 10/26 - 11/02 (1)
- ◄ 10/12 - 10/19 (1)
- ◄ 10/05 - 10/12 (2)